تبليغاتX
آوای سکوت
چند قدم مانده به مرگ...

مرد جوان با خود اندیشید: " به چه دلیل آن پیر فرزانه این مکان را برای خاتمه دادن به زندگی ام پیشنهاد داده است؟" وقتی به لبه پرتگاه رسید از دیدن منظره زیبای زیر پایش متعجب شد، ولی این زیبایی هرگز دلیل کافی برای دست کشیدن از تصمیمش نبود؛ هرچند وسوسه ی رفتن به دل این زیبایی شگفت انگیز او را به فکر فرو برده بود. غوطه ور در افکار خود و در جدال با این وسوسه، صدای زن جوانی از پشت سر او را به خود آورد:
- شما توریست هستید؟ برای دیدن این دره به اینجا آمده اید، مگر نه؟ من و مادرم جایی در همین نزدیکی زندگی می کنیم. من هم اغلب به اینجا می آیم، هم برای دیدن دره و هم برای دیدن توریست هایی که به اینجا می آیند.
مرد مبهوت صدای ابریشمین زن جوان بی هیچ حرفی به او خیره مانده بود. زن با لبخندی افسونگر به مرد گفت: "برای رفتن به داخل دره، امروز کمی دیر است. اگر مایل باشید امشب را در کلبه ی ما سپری کنید. من و مادرم اغلب تنهاییم و از اینکه شبی را با مهمانی سپری کنیم خوشحال می شویم."
مرد با خود گفت: "به من ارتباطی ندارد که منظورش چیست، اما کنجکاوم بدانم چنین فرشته ی زیبایی در دل این جنگل چگونه روزگار می گذراند! برای مردن فردا هم روز خوبی ست!"
- بسیار خوب؛ خوشحال می شوم با شما و مادرتان بیشتر آشنا شوم. ضمن آنکه فکر نمی کنم بتوان هتلی این اطراف پیدا کرد!
مرد با کمی تردید این حرف را زد و متوجه شد که لبخند زن عمیق تر شد.
- من راهنمایی تان می کنم.
در حالی که زن جوان چند قدم جلوتر و به سمتی نا معلوم در دل جنگل می رفت، مرد دوباره با خود فکر کرد: "چطور ممکن است آن پیر مکانی توریستی به من پیشنهاد بدهد؟! گمان می کنم حرف های این زن دامی بیش نیست... چه بهتر! مردن به دست این فرشته ی زیبا بهتر از خودکشی ست!"
لحظاتی بعد، مرد نمایی از یک کلبه ی جنگلی دید. زن برگشت و با لبخندی ملکوتی او را به داخل کلبه دعوت کرد. داخل کلبه بسیار ساده بود و مرد در بدو ورودش متوجه نیاز مالی مادر و دختر شد. پیرزن فرتوت و مریضی که به طور حتم مادر دختر جوان بود نگاهی رنجیده به او انداخت که مرد نادیده گرفت. و بعد صدای خنده های کودکانه ی یک دختر بچه از پشت کلبه به گوش رسید! زن جوان به استقبال صدا رفت و لحظاتی بعد با دخترکی زیبا وارد کلبه شد. دخترک خودش را به پاهای مرد رساند و آنها را در آغوش گرفت و با خوش لحن ترین صدایی که مرد را متحیر کرد به او خوش آمد گفت.
در تمام طول شب و در میان آن خانواده مرد احساسی را تجربه کرد که هرگز در طول زندگی اش نچشیده بود. محبتی خالصانه و بی چشمداشت؛ آن چیزی که در قانون مرد جایی در این دنیا نداشت...!
صبح فردا مرد در حالی کلبه و ساکنانش را ترک کرد که دیگر تصمیمی برای مردن نداشت چرا که می دانست چه بسیار چیزها در این دنیا هست که او هنوز تجربه نکرده است.

سال ها بعد، زمانی که او مردی موفق بود و در مسیر درست زندگی اش قرار گرفته بود تصمیم گرفت دوباره به آن دره برود و آن خانواده دوست داشتنی و مهربان را ببیند. هرچه اطراف آن جنگل را گشت نتوانست اثری از آن کلبه بیابد. پس تصمیم گرفت از مردم محلی در مورد آنها سوالاتی بپرسد، اما کسی آنها را نمی شناخت... گویی هرگز چنین کسانی در آنجا نبوده اند. وقتی داستان آن شبی را که در کلبه ی آن مادر و دختر سپری کرده بود برای یکی از ریش سفیدان محل بازگفت ، مرد لحظاتی به فکر فرو رفت و سپس داستانی عجیب تر از داستان خودش برایش گفت:
" سال ها پیش، زمانی که من پسربچه ی کوچکی بودم، مادر و دختری در اینجا زندگی می کردند. پدر خانواده چندی قبل فوت کرده بود و مادر هم پیر و مریض بود. دختر جوان و زیبا بود، آن چنان زیبا که رشک برانگیز بود و گویا به مردی دل باخته بود که پس از مدتی او را ترک کرده بود و از اینجا رفته بود. کسی نمی دانست این توطئه ای از جانب حسودان بود یا نه اما مردم دهکده وقتی فهمیدند که دختر باردار است با شقاوت آنها را از دهکده بیرون کردند و به التماس های دختر جوان که از مردم می خواست به مادرش رحم کرده و تنها او را از دهکده برانند توجهی نکردند. مدتی بعد جسد یخ زده ی مادر و دختر را در حالی که در آغوش یکدیگر به خواب ابدی فرو رفته بودند داخل جنگل پیدا کردند، اما سنگدلی مردم دهکده پایانی نداشت و جسد آن دو را همانطور در آغوش هم داخل جنگل بی هیچ نشانه ای به خاک سپردند. کم کم و به مرور زمان افسانه ای بین مردم شکل گرفت که روح دختر جوان علیرغم آنکه درخواست کمکش از سوی مردم نادیده گرفته شد، هرگز کینه ای از آنان به دل نگرفته است و هنوز هم در دل جنگل به مردمی که نیازمند کمک هستند و راه خود را گم کرده اند کمک می کند."
مرد اندیشید: " چه بسیار چیزها در این دنیا هست که من هنوز تجربه نکرده ام!"

پروردگارا، باران رحمتت را از ما دریغ نفرما!
بذر محبت را در دل های ما قرار بده تا دوست بداریم آنانی را که دوستمان ندارند!
ریشه ی نفرت را در وجودمان بخشکان!
باشد که آنچه تو برای مان تدارک دیده ای، و نه خواست ما محقق گردد.
آمین

2 نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390ساعت 14:21  توسط مریم  | 

 

من در دنیا تنها هستم،

و با این حال نه به اندازه ای تنها که هر ساعت را خدایی کنم.

من در این دنیا کوچک هستم،

و با این حال نه به اندازه ای کوچک که برای تو فقط یک شئ باشم،

تاریک و پرمخاطره.

من آرزویم را می خواهم،

و می خواهم زمانی که آرزویم به سمت عمل می رود دنبالش باشم.

و می خواهم در آن دقایق خاموش و به نوعی بی ثبات، با کسی باشم که می داند،

وگرنه تنهایی را ترجیح می دهم.

دلم می خواهد هر چیزی که در وجود توست را بازتاب دهم.

هرگز نمی خواهم که به قدری کور یا به قدری پیر باشم،

که تصویر عمیق تو را لرزان نگه دارم.

می خواهم افشا کنم.

دلم نمی خواهد در هیچ جایی پنهان باشم،

چرا که آنجا، در مکانی که پنهان شده ام، دروغی بیش نیستم.

                                                                                     ریکله

2 نوشته شده در  سه شنبه دوم فروردین 1390ساعت 13:0  توسط مریم  | 

ببخشیدم اگر...

 

ببخشیدم اگر، صبر من کم بود و خطای تو زیاد،

اگر تحمل من اندک بود و اشتباهاتِ تو بی شمار!

ببخشیدم اگر، صدای گریه شبانه ام خوابت را آشفت،

اگر دیدن اشکهای من دلت را آزرد !

ببخشیدم اگر، من پر از عشق بودم و تو پر از نفرت،

اگر بخشیدن عادت من بود و خصلت تو نبخشیدن!

ببخشیدم، به خاطر این همه دوستت داشتن...

به خاطر تا آخرین نفس پایِ تو ایستادن!

 

 

 

2 نوشته شده در  شنبه هفدهم مهر 1389ساعت 17:43  توسط مریم  |